چشمام حالا میتونن ببینن...
درسته دارم روی زمین پر از سنگ و گل و گیاه کشیده میشم اما این چیزی از زیبایی این شب که در اسمان ستارگانش به دور ماه میرقصند و ماه کامل بیشتر از قبل میدرخشد و درختان سر بهه فلک کشیده ای که با نوک سرشون ستاره ها را نوازش میکنند کم نمیکند. همچنین سمفونی باد تابستانی که برگ درختان و بوته ها به حرکت انداخته هم در این نقش سهیم است....
اما از روی زمین برداشته و به گوشه ای پرت میشوم و درد تمام این زیبایی هارا با خود شسته و کابوسی که در ان گرفتار شدم را بیشتر به رخ میکشاند....
فضای خالی اطراف را میبینم که مرزش با درختان کاج دایره شکل شده را جلوی چشمانم میبینم و میتوانم در این تاریکی مخوف جسم ادمهایی رو تشخیص بدم که به تنه درختان اویزان شده و گردن های رو به پایینشان نشان میدهد که تنها انسان جانداری که ان اطراف است من و کسی هستم که روبه رویم با لبخندی کریه ایستاده است...
هجوم سریعش مرا غافل گیر میکند و وقتی موهای طلاییم بین انگشتانش قرار میگیرم و کشیده میشود من از درد به خود میپیچم و فریاد سر میدهم و با گفتن حرفهایی که شایسته اوست سعی میکنم خود را ارام کنم.
من را در مرکز محوطه وحشتناک رها کرده و عقب میرود و ثانیه ای بعد شاهد اتشی هستم که من را در اغوش خود گرفته و خاکستر میکند وجودم خورد میشود و در دست باد شبانه که دیگر مثل قبل نمینوازد با همدردانم یکی میشود
برچسب:
نویسنده: نگار طاهری