خرید بک لینک

درباره سایت

یه چیزای کوچیک...

آخرین مطالب

امکانات وب

صدای شلیک گلوله و بعد درد شدید توی رون پام رو برای بازرس توی دفترچه نوشتم.نوشتم که به هر نحوی بود با پای زخمیم بین درختای جنگل پنهان کنم و مدتی بعد که وارد میانبر به سمت جاده شدم دیگه خبری از تعقیبش نبود...

ماشین زیادی از اون اطراف رد نمیشد و از این بابت هم خوشحال بودم و سریعا خودم رو به سمت جاده کشیدم تا از اونجا رد بشم و بین درختای اون ور جنگل خودمو پنهان کنم

اما قبل از اینکه موفق بشم ماشین سفید رنگی با سرعت از سمت پیچ جاده نمایان شد و با من برخورد کرد. من میتونستم درد رو احساس کنم ولی همه چیز سیاه بود و وقتی تونستم دوباره ببینم که اینجا بودم.

بازرس خودکار و دفترچه ای رو که حالا با خط بد من پر شده بود گرفت و توی جیب یونیفورمش گذاشت و با تشکر و گفتن اینکه به محض رسیدگی به پرونده بازم پیشم میان از در اتاق بیمارستان بیرون رفت.

دوستداشتم با اون زن جوان که با اظطراب طول اتاق رو طی میکرد و ناخن هایش را میجویید صحبت کنم و کمی از ترسش رو کم کنم اما حالا نظرم عوض شد و ترجیح میدم ملحفه سفیدی رو که بوی مواد ضد عفونی کننده بیمارستان رو میده رو روی سرم بکشم و تا وقتی زبونم باز میشه استراحت کنم و اتفاقات گذشته رو فراموش کنم و به این فکر کنم که حالا دیگه زندگی عادیمو برگردوندم... البته تقریبا!

صدای باز و بسته شدن در من رو متعجب کرد"اون رفت؟!...مهم نیست"

اما صدای ناله خفیف و چیزی شبیه له شدن یه تخم مرغ نمیتونست برام اهمیت نداشته باشه...

ملحفه رو از روی سرم پایین اوردم و به سمت صدا چرخیدم که با دیوار خون الود بیمارستان که بخاطر سفید بودنش بیشتر جلب توجه میکرد برخوردم...

بدن بی جون زدن جوان که حالا سرش توی یک عنبر دست بزرگ ترکیده بود و خون ازش روی زمین روانه شده بود تمام انگیزه شروع زندگی عادیم رو ازم گرفت و درست قبل از اینکه بتونم تلاشی برای فرار کنم دستمالی که به مواد بیهوش کننده اغشته بود جلوی دهن و بینیم قرار گرفت و من دقیقه ای بعد از تلاش های بی فایده باز هم به عالم تاریکی رفتم...

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

صفحه بندی