خرید بک لینک

درباره سایت

یه چیزای کوچیک...

آخرین مطالب

امکانات وب

روی تخت چوبی اتاق مهمان دراز کشیدم و سعی میکنم به فنرای در رفته تشکش توجه نکنم.

فکرامو دور ریختم البته تقریبا....من هنوز منتظر اس ام اس ادوارد هستم اما الان تنها چیزی که فکرمو خیلی به خودش مشغول کرده علامتهای روی زبون مادام فیلاکوعه که به طرز عجیبی منو جذب خودشون کردن...

از اتاق بیرون میام و به دنبال کلارا از پله ها بالا میرم.

توی چشماش نگاه میکنم و چند ثانیه بعد به اتاق خودم برگشتم...

چرا باید اون همه درد رو به جون بخره که اسم نوعی نوشیدنی رو روی زبونش خالکوبی کنه؟؟؟!

حوصله فکر ککردن نداشتم.مطمئن بودم لارا اون نوشیدنی رو توی خونه داره.

به سمت اشپزخونه رفتم و در کمدی که منبع نوشیدنی بود رو باز کردم...سعی کردم بدون جلب توجه و بطری هارو وارسی کنم و اونی که میخوام رو پیدا کنم....اونقدرام سخت نبود اخه دومین بطری پیداش کردم.مشخصه که خیلی طرفدار داره....

یک پیک کوچیک هم از توی جا لیوانی ها برداشتم و در بطری رو باز کردن.حتی بوی حال بهم زنش هم میتونست منو از پا در بیاره. اهسته بطری رو به سمت لیوان کج کردم و محتوای داخلش رو توی پیک خوابوندم و بعد پشت سر هم 16 پیک رو سر کشیدم...مغزم باد کرده بود بدنم حس نداشت و نمیتونستم اب دهنم رو جمع کنم چشمام سیاهی میرفت و همه جا شروع به چرخیدن و تار شدن کرد با این حال من طبق دستوری که زبون مادام فیلاکو میگفت 17 پیک از اون بطری وحشتناک رو توی معدم جا دادم....

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 5:16

صفحه بندی