اولین باری نبود که توی این شرایط قرار میگرفتم. تمام حرفهایی که داشتم میشنیدم برام کسل کننده بودن چون تک تک کلماتشو از بر بودم و فقط از روی احترام جلوی میز ایستاده بودم و تظاهر میکردم که دارم گوش میدم درصورتی که فقط منتظر بودم نوبتم بشه تا دو جمله کوتاه رو به زبون بیارم و کاغذای اخراج رو که به هم منگنه شده بودم از روی میز بردارم و اهسته از اونجا خارج بشم.
خیابونا زیاد شلوغ نبود. نبایدم میبود. اخه ساعت کاری بود و تقریبا همه سر کار یا سر کلاساشون بودن.
پاهام خودشون مسیرو بلد بودن.کافه بونیتا. مثل هر پنج دفعه قبلی که بخاطر اخراج شدنم اونجا میرفتم اینبارم همینکارو میکردم.
وارد کافه که شدم یه مادر و دختر سر اولین میز سمت چپ نشسته بودن و دختره هی داشت نق نق میکرد و صداش توی کافه پیچیده بود و البته دور دهنشم پر از سس بود.
و میزای دیگه....خالی بودن. رفتم سمت پیشخون و سایروس سرشو بالا اورد و بهم لبخند زد و درحالی که بلند میشد پرسید دوباره؟
در جوابش کاغذارو روی پیشخون گذاشتم و گفتم بده رفیقت بازیافتشون کنه و رفتم سر نزدیک ترین میز نشستم و سرمو روی میز گذاشتم و خوابم برد
یه دست که شونمو گرفته بود و تکونم میداد و میگفت : هی کاری1 هی با توام. بیدار شو! یالا دختر.
سرم سنگین شده بود و به زور از روی میز بلند شدم. هوا تاریک شده بود. سایروس لباسای کارشو عوض کرده بود و ظاهرا منتظر من بود تا کافه رو ببنده.
در حالی که کیف و کتم رو بر میداشتم از سایروس تشکر کردم اومدم بیرون. خیابونا شلوغ شده بود و پیاده روها پر از ادمای مختلف بود. سایروس صدام کرد تا برسونتم خونه اما من رد کردم چون همینجوریشم کلی معطل من شده بود و اگر میخواست برسونتم زنش بخاطر دیر کردنش گردنشو میزد....
حوصله کنار زدن مردمو نداشتم و وقتی به اولین کوچه رسیدم پیچیدم داخلش تا زودتر برسم خونه
مثل همه کوچه های دیگه تاریک و ترسناک بود و بوی اشغال توش پیچیده بود. لابد بازم کارکنای شهرداری موقع مگس پروندن خوابشون برده و یادشون رفته این کثافتیارو از اینجا جمع کنن
جلوتر که رفتم دیدن توی سطل زباله چیزی نیست و این واقعا تعجب اور بود اخه عجیب اونجا بوی موش مرده میداد.
خسته بودم و یجورایی حال کاراگاه بازی رو نداشتم برای همین خواستم راهو خودم بکشم و برم که پام به جایی گیر مرد و وقتی خواستم تعادلمو حفظ کنم از بد شانسی ههر دو پام توی هم گیر کردن و پخش زمین شدم.
خیست بود. کف دستام و صورتم از یه ماده لزج مضخرف کثیف شده بود و موهام به سرو صورتم چسبیده بود بلند شدم و خواستم ببینم اونجا چی بوده که منو به این حال روز انداخته.
هر چقدرم که اونجا تاریک میبود بازم من میتونستم اون جفت پایی رو که بالاتنش توی یه کیسه زباله پنهان شده بود رو ببینم.
همینطور اون ماده لزجی که به صورت و دستام چسبیده بود هم حالا مشخص شده بود که اب اشغال نیست بلکه خون. خون اون ادم بیچاره که توی اون کیسه بود.
چشمام از ترس گشاد شده بود و توی زانوهام میلرزید. قبلا فکر میکردم دیدن یه مرده اونقدرام نباید ترسناک باشه ولی اشتباه میکردم.
بلاخره تونستم حرکت کنم. یه حرکت بدون فکر. شروع به دویدن کرده بودم. به سمت روشنایی خیابون.
وقتی بین مردم رسیدم دیگه نه کیفی روی شونم بود و نه کتی روی ساق دستم. مثل دیوونه ها دور خودم میچرخیدم و تلو تلو میخوردم و با داد و فریاد از مردم کمک میخواستم.
عرق کرده بودم لباسام بهم چسبیده بود. خونای روی صورتم همراه قطره های عرق روی صورتم سر میخوردن و روی گردن و لباسام میچکیدن.
مردم جای کمک کردن دورم حلقه زده بودن و با صورتای اشفته و نگران و بعضی هم عصبانی بهم نگاه میکردن. بعضیاشونم موبالارو به گوششون چسبونده بودن و سعی میکردن با کسی تماس بگیرن. شاید پلیس که من ازشون خواسته بودم. شایدم تیمارستان که خودشون خواسته بودن.
بنظرم خیلی طول کشیده بود. اندازه قرن ها. کسی به کمکم نمیومد. کسی به اون جفت پایی که بدنش به سط زباله تکیه داده بود و ازش خون میرفت توجهی نداشت. همه میخواستن از شر یه دیوونه که بدون توقف فریاد میزد و کمک میخواست خلاص بشن.
یک لحظه ترسیدم از کاری که کرده بودم. به این فکر کردم که نکنه کسی که اون ادمو اونجا گذاشته توی این جمعیت باشه و بخواد همون بلارو سر منم بیاره.
عقب عقب رفتم و کسی جلومو نگرفت. کسی ازم نخواست که نرم وسط خیابون. همه میخواستن از یه دختر دیوونه و کثیف دور بشن. درستهو رفتم وسط خیابون و بعد ماشین پلیس خیلی ناگهانی به من خورد و من روی اسفالتای خیابون از درد چشمامو بستم....
برچسب:
نویسنده: نگار طاهری