یادمه که با صدای گریه و فریاد بهوش اومدم...
صدای الکساندرا هنوز هم به گوش میرسه که داره توی خفقان گریه میکنه.
بلاخره به حرف میام:همه اینجان؟ فیلیپ جواب میده:متاسفانه یا خوشبختانه آره...
ساندرا فینشو بالا میکشه و نومیدی خودشو اعلام میکنه:ما همه میمیریم... و بعد ناگهان صداش بلند تر میشه و با فریاد های گوش خراش از خدا میخواد که نجاتش بده.
برچسب:
نویسنده: نگار طاهری