خرید بک لینک

درباره سایت

یه چیزای کوچیک...

آخرین مطالب

امکانات وب

جنگل قدیمی خونه رابرت حالا دیگه زیبایی قبل رو نداره

مثل همیشه من زود تر از بقیه رسیدم و خانوم شارلوت مادر رابرت توی ایوان از ما پذیرایی میکنه

به صورت رابرت نگاه میکنم.اون توی فکره..

بهش نزدیک میشم و سعی میکنم با ضربه به شونش اون رو متوجه خودم کنم ولی صدای خانوم شارلوت که خبر رسیدن بقیه رو میده من رو متوقف میکنه.

رابرت با نگاه نگرانی به سمت من روشو بر میگردونه و میره به استقبال بقیه...

من واقعا رفتارش رو درک نمیکنم اون خیلی عوض شده!

کلارا،رومئو،فیلیپ،ویل و یک خانوم ناشناس به همراه رابرت وارد باغ میشن.

تقریبا نیم ساعته که گذشته راب همچنان اشفته است و من... من حال چندان مساعدی ندارم اون زن همسر ویله...

کلارا مستقل زندگی میکنه اونم توی ایرلند!

رومئو همونطور که دوست داشت جهانگردی میکرد و یک جورایی قیافش حسابی زیبا شده بود درست بر عکس 9 سال پیش که مثل احمق ها رفتار میکرد

و اما فیلیپ،درست قبل از اینکه اولین کلمه اش رو ادا کنه رابرت با خشونت از جاش بلند میشه و:میشه خفه شید؟!با همتون هستم واقعا فکر میکنید بخاطر فهمیدن زندگی مزخرف همدیگه به اینجا کشوندمتون؟فکر میکنید چون خیلی دوستون دارم تمام این 9 سال سعی میکردم بدونم کدوم قبرستونی هستین؟ معلومه که هیچ یک از شما به اون دفترچه قدیمی اهمیت ندادید جز من و میدونید چرا؟چون من زندگیمو دوست داشتم ولی شما چی؟همتون...

کافیه رابرت اینو در حالی میگم از عصبانیت دستام رو مشت کردم با صورتی قرمز رو به روی رابرت قرار گرفتم اما نمیتونم ادامه حرفم رو بزنم چون اخرین چیزی که متوجهش میشم درد ناشی از یک ضربه سنگین به سرم هست...

برچسب: نویسنده: نگار طاهری تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

صفحه بندی