توی این تاریکی مطلق کم کم دارم دیوانه میشم.همین چند دقیقه پیش بود که بازم بی هدف و نا امید چشمامو باز کردم و از اینکه در این تنهایی نمیتونم کاری انجام بدم و خودمو از این قبرستون متعفن نجات بدم بلند شدم و مثل روانی ها خودم رو به دیوار های کاهگلی نم دار کوبیدم.!
درد،گرسنگی،تشنگی و اینکه الان نمیدونم چه روزیه اصلا روز هست یا شبه؟! ساعت چی برای گفتن داره یا اصلا من کجام؟! داره وضعمو بدتر میکنه.
سعی کردم سمت دوتا هم سلولی بی جونم نرم و تا الانم اگه خودمم میخواستم اونجا برم نمیتونستم و خودم رو توی گوشه اتاقک تاریک زندانی کردم و فکر اینکه هر لحظه ممکنه کرم ها کوچیک چندش اور از روی پاهام بالا برن و دندونای تیز و کوچیکشونو توی گوشت تنم فرو کنن و چند ساعت بعد منم بشم درست شبیه هم سلولی هام:خونه کرم های گوشت خوار!تنم رو حسابی میلرزونه....
غار و غور شکمم توی فضای بسته زیر زمین خونه رابرت میپیچه و اوضاع رو عذاب اور تر از قبل میکنه چند لجظه بعد بوی شیرینی های خانوم شارلوت که از عاروقم به بینیم میرسه منو گرسنه تر از قبل میکنه...
خدایا یعنی میشه؟!
سعی کردم توی تاریکی جسم های سنگین و خالی از حیات رو احساس کنم و بعد با قدم های لرزان و اهسته به سمت دیگر زیرزمین رفتم.
بوی گوشت فاسد شده منو جری تر میکنه میخندم*یک خنده دیوانه وار* ...
من اینجام میتونم حرک اهسته گرم هارو بین استخون ها و گوشت بدن انسان رو حس کنم.حتی صدای کشیده شدن بدن های لزجشون رو میشنوم...
دستم اهسته پایین میره و حالا روبه روی دهنم قرار گرفته و بوی خوبش منو از خود بیخود میکنه !حرکت اهسته کرم های بدن ساندرا یا شایدم خانوم شارلوت بین انگشتانم لبخند روی لبانم میشونه ...
من گرسنه ام...
طعم گوشت خام رو با زبونم مزه میکنم و اجازه میدم کرم های زنده بین دندونام خورد بشن و از صداشون لذت ببرم....
برچسب:
نویسنده: نگار طاهری